تبليغاتX
میکده ( با ما منشین اگر نه بد نام شوی )







میکده ( با ما منشین اگر نه بد نام شوی )

ای باده فروش من ، سرمایه جوش من " از توست خروش من ، من نایم و تو نایی ...

با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

صلح : مقاومت ؛ آخه دیگه تا کی آدما باید کشته بشن ؟؟؟

 

غزه پیروز است

اسرائیل نابود است

 

هیهات من الذله

 

و الله هی اوهن من بیت العنکبوت ...

 

دوستان ! اهالی میکده !

سلام

اگه وقت ندارین ، سریع تشریف ببرین " پی نوشت " . از کلام حضرت امیر علیه السلام بهره ببرین .

با تشکر

 

طی همون منطق های عجیب و غریب و فلسفه بافی ها و سفسطه گری ها که در پی نوشت پست " سفر نامه : در پناه خار " اومد ، مصداق دیگه ای هم هست که می خوام بهش بپردازم ...

توی بحث هایی که با دوستان فانوسی ام داشتم ، عقاید عجیب و غریبی مثل مشروعیت دادن به اسرائیل !!! و به " کشور زدن " ! اش بود که البته خوب می دونیم که این روزها با مشخص شدن جنایت کاران جنگی غزه این عقاید محلی از اعراب ندارن ، هر چند که انسان های آزادۀ آن زمان ها هم و هر دوستدار انسانیتی و هر دوستار نیکی ای این مهم براش اثبات شده بود ...

اگه یادتون باشه توی پست توپ ! " تکه های جدا از هم یک پازل : وقتی همه چیز به هم مربوط بود " فکر کنم اسمش همین بود ! ، عرض کردیم خدمتتون که اون زمان ها که رسانه نبود و خلقش نکرده بودن ، برای ساختن بشر مصنوعی قرن مصنوع ، اومدن و یه مشت " ایسم " ریختن تو بازار اندیشه ، آقا مام هی جواب بده !!! منظور علمای اون زمان ماست ... فرویدیسم { فروید : یک یهودی صهیونیست . ضمنا فراماسون هام فراموش نشن } ، داروینیسم ، ... ایسم و ...

حالا دیگه این حرفا نیست ، قدرت دست رسانه است . افکار عمومی رو باهاش می سازن ، بعد می گن که مردم ما خودشون انتخاب کردن ! : تبلیغ توهم جنگ و مقابله با تروریسم و بعد " بوش " رو به قول اون دوست چاله میدونی مون ! کردن توی پاچه شون !

الان در مورد غزه چی می گن ؟ همون چیزی که از قضیه جنگ خودمون از زبون بعضیا شنیدیم .

آخه دیگه تا کی آدما باید کشته بشن ؟؟؟

مقصر جنگ غزه کیه ؟

رسانه : حماس

پای رسانه ای ها : نفرین بر حماس

سقراط : !

آخه دیگه فطرتِ زیر بار حرف زور نرفتن رو هم می خواین زیر پا بذارین ؟

 

پای رسانه ای ها : آقا ! صلح توی اسلامم تثبیت شده است . امام حسن علیه السلام و ...

سقراط : امام علیه السلام ، یار نداشت ، وقتی بعد از اینکه با معاویه گفتگو می کنن و اون می گه که امام صلح رو قبول کرده و مردم به حرفش گوش می دن ، بدون اینکه ببینن امام واقعا این رو گفته و از خودشون بپرسن و ... کردن و بعد هی اومدن گفتن : ای مذل المسلمین  ...

یا امام صادق علیه السلام هم که ماجرای اون تنوره اشون زبانزده و نداشتن یارشون وگرنه ...

 

بعدشم : ببخشیدا ، اون وقت صلح یعنی چی ؟

اومدن کشور یه عده رو گرفتن ، بعد رفتن برای خودشون سازمان ملل ؟ ! زدن ، بعد خودشون بهش مشروعیت دادن ، بعد ... ، خلاصه که " کشور زدن " ، حالا صلح هم این شده که کشورشون رو دو دستی تقدیم کنن ؟ !

بعدشم برادر ! خواهر !

فکر کردی که اونا تا کجا قانع می شن  ؟

 غزه رو بگیرن ، بعدیش لبنانه ،

لبنان رو بگیرن بعدیش ماییم .

اینا تا صاحاب دنیا نشن که دست بر نمی دارن .

زورشون اومده ما با انقلابمون سلطه شون رو خدشه دار کردیم .

حالا هِی بیا حماس رو نفرین کن

و بگو که اگه غزه رو دو دستی تقدیمشون کنین ،

جنگ تموم می شه ، آدما دیگه کشته نمی شن ، ای حماس ِ ...

 

حسین حسین شعار ماست

شهادت افتخار ماست

 

ما تا آخر ایستاده ایم

ما زیر بار ننگ نمی رویم

ما دنیا را با خود همنوا می کنیم

تا نابودی نظام سلطه ...

و این بود هدف انقلاب و علت ریخته شدن خون های پاک ...

اگه اعضای مثلث " ما نمی توانیم " یه کمی با اراده تر بودن بعید نبود که خیلی بیشتر هم پیش بریم .

خیلی شبیه به قضیه هسته ایمونه .

زمان خاتمی : تو رو خدا 3 تا سانتریفیوژ ( در نهایت ذلت )

 نه خیر حق تدریس هم ندارین ، باید این رشته ها رو حذف کنین .

زمان احمدی نژآد : 9 هزار سانترفیوژ داریم . ( در نهایت عزت )

جان مادرتون بیان فقط 5 روز تعلیق کنین ،

( که بعد ما بگیم که بله ، ما به ایران اجازه دادیم که تعلیق رو بشکنه ! )

استراتژی نظام در مورد انرژی هسته ای که عوض نشده ، پس چی عوض شده

یار

همه که برای امام علی علیه السلام ، مالک اشتر نبودن ،

اگه حضرات همین شجاعت رو داشتن ...

جام زهر رو نمی دادن دست امام

 

و حالا

اگه خیانت موسوی و توهم تقلبش نبود که هنوز رای گیری تموم نشده اومده و خودش رو منتخب معرفی می کنه و ... اگه ... اون وقت

با اون 85 درصدی که رای دادیم و پایه های خودمون رو مستحکم کردیم ؛ بعید نبود که امریکا سر جاش می نشست و ما رو علی رغم میل باطنیش ! جز کشور های هسته ای می دونست .

اما ما را چه باک ؟

{

از همون هفته اول اغتشاشات بعد از انتخابات ما حتی توی عراق هم کشور نا آروم و شورش زده دونسته شدیم . گفته بودم که خاله ام همون روز رای گیری با هواپیما رفتن عراق و کلی هم نگاه های عراقی ها رو که انگار دارن به عده که از یه کشور جنگ زده نگاه می کنن رو تحمل کردن و دست آخرم با اتوبوس برگشتن ! عراق هم که معرف حضورتون هست دیگه . بقیه جاها بماند . حالا تا کی باید این خیانت رو تحمل کنیم ؟

}

 

نظام سلطه تا هست آروم نمی گیره ،

و می چاپه و غارت می کنه و به تاراج می بره

و این ها لازمه ماندگاریشه ، اکسیژنشه ...

فقط در صورتی خونی ریخته نمی شه

و آدما دیگه کشته نمی شن که نظام سلطه ای نباشه ...

و یا آدما همه برده نظام سرمایه داری باشن

 

البته ماتریالیستا ، از هر نوعیش که بخوای :

 کمونیست ، مارکسیست ، لیبرال ...

و نیز التقاطی ها : اهالی نهضت آزادی ،

اونایی که فکر می کنن می شه

اسلام رو یه جورایی با لیبرالیسم جمع کرد ! : " اجتماع نقیضین ، که البته محاله "

چون اصالت رو به حیات مادی می دن ( البته التقاطیا هنوز تصمیمشون رو نگرفتن ! بالاخره باید یه پاشون رو بر دارن ! ) ، این چیزا رو نمی تونن درک کنن .

 

ما تا آخر ایستاده ایم

یا موفق می شیم که دنیا رو عوض کنیم

و از دست ماتریالیستا بگیریمش و به دست حاکمیت خدا بسپریمش

یا آزاد مردانه ، همگی شهید می شیم

که البته :

و العاقبة للمتقین

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین

قصص 5

 

اگر دین ندارید ، لا اقل در دنیایتان آزاده باشید ...

 

مقاومت آزادمردان غزه را پاس می داریم ...

 

 

 

 

 

پی نوشت :

دوستم  یه روز یه طرحی رو به من معرفی کرد که با قبولش هر روز موظف می شدم که قسمتی از نهج البلاغه رو بخونه و هر روز توسط شرکت کنندگان این طرح یه ختم کلی انجام می شد ، برام جالب بود و شرکت کردمش . من این رو یه اتفاق همین جوری نمی دونم که درست توی سالروز پیروزی غزه و مقاومت به این خطبه ها رسیدم ... من به معجزه عادت دارم ...

قسمتی از خطبه 123 نهج البلاغه :

سوگند به آن کس که جان پسر ابوطالب در دست اوست ، هزار ضربت شمشیر بر من آسان تر از مرگ در بستر استراحت ، در مخالفت با خداست .

 

قسمتی از خطبه 124 نهج البلاغه :

به خدا سوگند اگر از شمشیر دنیا فرار کنید از شمشیر آخرت سالم نمی مانید ، شما بزرگان عرب و شرافتمندان برجسته اید ، در فرار از جنگ ، خشم و غضب الهی و ذلت همیشگی و ننگ جاویدان قرار دارد ، فرار کننده بر عمر خود نمی افزاید و بین خود و روز مرگش مانعی ایجاد نخواهد کرد.

...

همانا شامیان { نظام سلطه اون زمان ها } بدون ضربت نیزه های پیاپی هرگز از جای خود خارج نشوند ، ضرباتی که بدنهایشان را سوراخ نماید ، چنانکه وزش باد از این سو فرو شده بدان سو در آید ، ضربتی که کاسۀ سر را بپراکند و استخوانهای بدن را خرد و بازو ها و پاها را قطع و به اطراف پخش کند !

آنان دست بر نمی دارند تا آنگاه که دسته های لشکر پیاپی بر آنان حمله کنند و آنها را تیرباران نمایند و سواران ما هجوم آورند و صف هایشان را در هم شکنند ، و لشکرهای عظیم ، پشت سرلشکرهای انبوه ، آنها را تا شهرهایشان عقب برانند ، و تا اسب ها ، سرزمینشان را که روی در روی یک دیگر قرار دارد ، و اطراف چراگاهایشان ، و راه های آنان را ، زیر سم بکوبند .

+ نگاشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 14:9 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...

 

اون روز ، روز قشنگی بود ، مدتی بود که تصمیم گرفته بودم به سراغ عشقم برم و ...

فراگیر ، فیزیک ! می تونم واحدام رو تطبیق بدم و دو ، سه ساله تمومش کنم ...

 

دیگه خسته شدم ،

آخه خودمم خنده ام می گیره وقتی می گم که ...

با دوستم بحث می کردم ، فلسفه علمیه !

-          ببین بحث علیت و کوانتوم ...

علیت عقلیه نه تجربی ولی توی کوانتوم صدق نمی کنه

... ( حرف های مگو ! ، آخه جاش اینجا نیست !!! )

-          چیستی علم چالمرز رو که خوندی ، تقدم نظریه بر مشاهده ...

-          بله ، ولی ما { ؟ } منتظر نبودیم که ببینیم یه چیزایی از هیچی بوجود می آن { به قول دکتر ناصری ، توی کوانتوم آش مفتی می دن ! } این چیزی نبود که ما بخوایم یا از قبل نظریه پردازی کرده باشیم ، رفتیم { ؟ } دیدیم { ؟ } این جوریه ...

دیگه طاقتش رو نداشتم که ببینم دیگران چی می گن ، دلم می خواد خودم برم بخونم ببینم قضیه چیه . چه معنی داره هی بگیم اینا اینو می گن ، اونام اونو می گن . باید خودم برم جلو ببینم چه خبره ...

اینه که گفتم برم و دانشجوی عشقم بشم : فیزیک نظری ...

 { اون روز با دوستم کلی بحث کردم . کل فوق لیسانس همش دو سال هست ، یک چهارمش رو هم که گذرونده ، بهش می گم که خب باید کار کنی روی این چیزا و باید شروع کنی ، به قول فروزنده فلسفه علمی که غربیه ! ... . ما باید آرا خودمون رو توش ببریم . بر می گرده و به من می گه که من هنوز خودم رو توی جایگاهی نمی بینم که بخوام ... . دستش رو خوندم !!! فهمیدم که قضیه از کجا آب می خوره . گفتم یعنی چی این حرفا { فوق لیسانس گرفتن که به کتاب خوندن و درس پاس کردن نیست باید حرفی برای گفتن داشت } من که می دونم این حرفا رو از کجا می زنی . اون پسره که وبلاگ می نویسه و توی دانشگاتونه همین حرفا رو زده . مدیر گروتون بهش گفته که این کارا چیه می کنی ؟ کار علمی بکن و اونم همینا رو گفته . سکوت کرد و مهر تاییدی به حرفام ... ( خودمم نمی دونم که چرا من از همه جا با خبرم ! البته شاید به این خاطره که من عقیده دارم که باید از همه چیز سر در بیارم ! ) }

 

شب داشتم از جلو تلوزیون رد می شدم که ...

اقدام تروریستی در تهران

!

 میخ کوب شدم .

دکتر علی محمدی ، استاد فیزیک نظری دانشگاه تهران ، عروج کرد ...

و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه ...

این حسن تصادف رو به فال نیک می گیرم ...

 

آرند یکی و دیگری بربایند

بر هیچکسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند

پیمانۀ عمر ماست می پیمایند

 

حکیم عمر خیامی

 

یکی وارد وادی فیزیک می شه ، یکی از وادی فیزیک محو می شه ...

عروجشون رو تبریک می گم ...

آخ جونمی ، من دوباره فیزیک پیشه شدم ...

 

راستی نظرم در مورد رفتن به اون ور و ... فعلا عوض شده ! البته همون جور که گفتم این بحثا تا حدود زیادی به مشورت با همسر گرامی آینده بستگی داره ولی حتی اگرم برم فکر کنم برگشتن بهتره ! چون یکی باید بیاد و به داد این دانشگاه های خودمون برسه .

این دانشگاه ها عین کارخونه ، " مسلمون " تحویل می گیرن و " ماتریالیست " بیرون می دن !

چه مدلیشو می خوای ؟

لیبرال داریم ، کمونیست

( با این همه که استخوان های شکسته اش رو در موزه های می بینم و این دانشگاهای ما دست کمی از موزه نداره ! موزه تفاله های علوم انسانی غربی قرون 18 و 19 )

داریم ، مارکسیست داریم ، دیگه تهش التقاطیه : مجذوب لیبرالیسم ولی مسلمون ! که بد جوری دلش می خواد یه جورایی این دو تا رو زور زورکی به هم دیگه پیوندشون بده ... بابا اجتماع نقیضین محاله ، عزیزم ! اینو بفهم ...

 

 

 

این پی نوشت هم مخصوص مرضیه جونمه :

 

اشتباهی دیگر : پاسخی به یک اشتباه ...

 

راستی به مرضیه قول داده بودم که یه پست خاصی این هفته بذارم توی میکده ولی ...

همین قدر بگم که اگه راجع بهش حرف بزنم و گسترشش بدم یه اشتباه دیگه است .

اعتراف می کنم که اشتباه بود .

{ اما توجیه : } ولی من اون چهار روز 3 تا امتحان داشتم و شب امتحان سخت ترین درسم بود که اون هیاهو رخ داد و من هم گفتم که این یکی میدوون رو هم خالی نکنم

پس شد آنچه شد و نباید می شد ...

 

مرضیه جون !

 

حق با توئه

فقط یه اشتباه بود ...

وگرنه من هنوز سر حرف همون روزم هستم که بهت گفتم :

من و تو چه قدر شبیه همیم ...

البته من بیشتر شبیه سقراطم و شما بیشتر شبیه ارسطو !

 

در پناه حق عزیزم ...

 

والسلام

 

 

 

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:3 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

این العمار ؟

 

گوش کن

صدای مظلومیت علی را می شنوی ؟؟؟

 

 

+ نگاشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:43 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

سفر نامه : " در پناه خار ... "

 

 

بچه که بودم همه عشقم این بود که شب شام غریبان که می شه می ریم خونه عمه و دنبال بابا اینا که دو دسته می شدن و یکی جلو می رفت و بعدی هم پشت سرش ، به نوبت می نشستن و نوحه ای می خوندن و ...

روزش همه می رفتیم خونه مادر بزرگم ، اونجا یه قوطی شیر خشکی ، پیت حلبی ای چیزی پیدا می کردیم و می دادیم بابا هامون و تهش رو برامون سوراخ سوراخ می کرد و براش یه دسته درست می کرد که بتونیم دستمون بگیریم و برای شب آماده بشه ، شمع هم می خریدیم و ...

 { گذشت و سال هاست که نذر عمه تموم شده و ما دیگه از این کارا نمی کنیم و البته که هنوز روحمان را در همان صداقت کودکی هایمان نگاه داشتیم ، اما افسوس که دیگر جسممان بزرگ شده است و ارتباط معقولی میان آن قوطی ها و آن دنبال کردن های دسته های شام غریبان را با وضعیت کنونیمان نمی یابد ... }

 

یادمه یه روزی آقای پناهیان گفته بود که

شب شام غریبان که می شه ، دست بچه هات رو بگیر و برو تو دل بیابونا و یه کمی بگردونشون و اگه شمام دیر شد ... یادشون بنداز که امشب بچه های حسین هم چیزی ندارن که بخورن ...

 

دلم بد جوری خواست ...

 

امسال اما مسجد الهیه ، ( مسجد امام رضا علیه السلام ) این برنامه رو جور کردن و ما هم به یاد کودکی هایمان و معصومیت هایمان به راه شدیم ...

 

شمعم رو برداشتم و زیر خاری گذاشتم ...

به یاد ...

{ سینه زنان }

طفل یتیمی ز حسین گم شده ، گم شده

طفل یتیمی ز حسین گم شده ، گم شده

{ بلند } حسین

قامت زینب ز الم خم شده ، خم شده

قامت زینب ز الم خم شده ، خم شده

{ بلند } حسین

 

اگر کشتند چرا آبش ندادند

اگر کشتند چرا آبش ندادند

کفن بر جسم صد چاکش ندادند

کفن بر جسم صد چاکش ندادند

{ بلند } حسین

این بدن از کیست که سر ندارد

این بدن از کیست که سر ندارد

حسین زهراست خبر ندارد

حسین زهراست خبر ندارد

{ بلند } حسین

 

گلی گم کرده ام می جویم او را

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

{ بلند } حسین

گل من یک نشانی در بدن داشت

گل من یک نشانی در بدن داشت

یکی پیراهن کهنه به تن داشت

یکی پیراهن کهنه به تن داشت

{ بلند } حسین

...

 

خیلی وقتا خیلی چیزا رو باور نکردم ، کلا آدم سخت باوریم ؛

ولی اگه به چیزی ایمان بیارم ، سختم ازش می بُرّم ...

عاشورا ، شام غریبان ...

قبلام گفتم ، باور نمی کردم ...

تعجب می کردم که چه طور مردم باور می کنن ! و این طور گریه می کنن ...

گاهی از مداحا عصبانی می شدم ،

فکر می کردم این همه مصیبت رو از خودشون در می آرن ...

خب ، باورم نمی شد دیگه ...

بعد ها ، خودم تاریخ رو خوندم و باریدم و باریدم و باریدم

و

باریدم ...

و ذوب شدم از ...

{ کتاب " در کربلا چه گذشت "

به توصیه استادی کل نگر : بخوان و تو خود خواهی دانست ... }

 

 

بیابون ، شب ، سکوت ، ...

کاش و فقط : عمه و خدا ...

اما

دختر بچه هایی که جز عشق و بوسه و نوازش ندیده و نچشیده بودند

این بار میون اون همه نامرد ... و وحشت و هراس

و علیکنّ بالفرار

اما به کجا ؟؟؟

 

 

پی نوشت :

{ گاهی فکر می کنم  عظمت این همه مصیبت رو فقط اونایی که

یه خونواده گرم دارن ممکنه که بچشن ... }

این همه خشم و نفرت به عزیزترینای دل خدا ؟

 

می گفت : یکی به خیمه ها حمله می کرد و گوشواره های دخترا رو می کشید ...

می گفت : یکی غارت می کرد و اشک می ریخت ...

می گفتن که چرا اشک می ریزی ؟

می گفت که آخه اینا بچه های پیغمبرن ( صل الله علیه و آله و سلم )

می گفتن که خب پس چرا می کنی ؟

می گفت که اگه من این کار رو نکنم ، یکی دیگه می کنه ...

 

این روزها کم ندیدیم از این فلسفه بافی ها و سفسطه گری ها و منطق های عجیب و غریب ...

یاد " آزاد " افتادم ، خیلی وقته که بهش قول دادم که نقدش کنم ولی کو فرصت ؟ یه بار میکده رو نقد کرد ، بعدا گفت که اون پست بیشتر یه تعریف بوده ! که البته این نظر من نیست ، بیشتر از روی ... بود . منم توی پست سفسطه ، سوفیسم ، سوفیست های مدرن زمان ما ... ازش به عنوان یه نمونه بارز کنونی یاد کردم ...

وقتی از " ندا " یه پست جنجالی گذاشت و بعدها که با تخصص خودش بهش ثابت شد که بازی بوده و گفت که من که نگفتم ندا رو کشتن و این جور  حرفا ؛ به اعتقادم در موردش ایمان آوردم ...

وقتی از شهادت فرزند حاج آقا نیک نام گفتم و گفت که البته شهادت معیارهایی داره و کشته های فتنه سبزشون رو "شهید" خوند ؛ دیگه در موردش به یقین رسیدم ...

یکی از دوستان و آشنایان که پیرو ولایت فقیه بود و البته از نظر مصداقیش نیز هم ، و طرفدار موسوی بود و ستاد هم براش زده بود و توی شمارش آرا هم بود و خودش دیده بود تفاوت رو ...

وقتی این فتنه رو شناخت ، اعلام برائت کرد ...

می گفت ما نمی دونستیم اینا همچین آدمایین و ...

و حالا به جای تبلیغات موسوی ، ولایت فقیه رو گسترش می ده ...

خیلی جیگر داشت که این کار رو کرد ، استاد حوزه است ...

مثل آزاد که تحصیلات حوزوی هم داره ...

یعنی آزادم جیگرش رو داره ؟؟؟

آزاد ولایت فقیه رو قبول داره ولی نه مصداق کنونی اش ( آقا ( روحی فداه ) ) رو ...

نمی دونم الان چه اعتقادی داره ، یعنی می خواد بگه که صانعی مصداقشه ؟

صانعی که کل نظام سلطه ، هر چی خون خواره ، رجوی و دار و دسته اش ، اسرائیل ، انگلیس ، امریکا و ... اومدن پشتش ؟

این روزها کم ندیدم از منطق های ... و فلسفه بافی های ...

به هر حال " آزاد " هم جای پدر بنده است ...

امیدوارم خدا همه مون رو عاقبت به خیر کنه ...

 

یه بار وقتی که گفتم می خوام یه پست راجع به :

" مسلمانی لیبرال : اجتماع نقیضین "

بذارم ...

 گفت : " من لیبرال نیستم . "

گفتم البته گفتار آدما یه چیزه و کردارشون و حقیقتشون ؟ ...

شایدم اشتباه کردم ، آزاد لیبرال نیست ، آزاد دچار التقاطه ، یعنی فکر می کنه که می شه اسلام رو با لیبرالیسم جمع کرد !!! یعنی واقعا آزاد این جوری فکر می کنه ؟ !

خب نشونی هایی هم هست ...

مدرنیته ، نو اندیشی دینی ، پیرایشگری دینی ...

سر و تهش رو بزنیم و یه دین مدرن از آب در بیاریم !!!

 

اساسا این نخبگان ! به خاطر علمشون و تحصیلاتشون و ... ای که دارن تصور می کنند که بهتر از مردم می دونن چی خوبه ! و در واقع شک ندارن !!!

به مردم روستا هم می گن : مردم طبیعت نشین

فکر کنم ملاحظه آبروشون رو کردن نگفتن : غار نشین !

چون فکر می کنن که کلی با سوادن ، باید همه بیان زیر نظر این نخبگان دیکتاتور یا به قول آقای پناهیان : " نخبگان تحمیلگر " ...

وقتش نیست ،

 به فانوسی ها یه زمانی ایمیلی زدم و در جواب دوستی از دوستانم از همین قماش تحصیل کردگان و نخبگان و ... که گفته بود :

 بیاین ببینیم که چرا مردم حرف { البته بعضی از } نخبگان رو اصلا به حساب نمی آرن ؟

 ( البته این عین عبارتش نبود . ایشون یه کم با ادبیات چاله میدون صحبت می کنه ! که بنده ترجیه دادم حرمت میکده رو حفظ کنم و اون کلمات رو به زبون نیارم ! )

گفتم :

{ می گم که ، وقتش رو ندارم که اون ایمیل رو پیدا کنم و بذارمش ، باشه برای بعد ولی متنش از کتاب " درسی از روم " از سخنرانی های دکتر شریعتی بود که دست نخبگان اون زمان های اسلام رو رو کرده بود تا شاید درسی باشه برای نخبگان امروز ما ... ولی کو گوش شنوا و چشم بینا و گوشی برای کالبد دوم اونا و ... }

 

راستی اینا نقد آزاد نبوداااااا

منظور اینه که اون پست که همچنان دارم روش کار می کنم ، منزلتشون محفوظه !

البته ایشونم بی کار ننشسته بودن ! ما رو چند باری نقد کردن ! نقد که { تعریف ؟ } وصله چسبوندن !

باشه برای بعد که برای اثبات حرفام باید کلی لینک بدم به این ور اون ور وبلاگش و وبلاگم و ...

یه کمی هم به حرفای آزاد گوش کنید تا بعد ...

 

العلم هو حجاب الاکبر

علمت برات حجاب شده ، اساتیدت ...

و از زبون خودش :

"

ببین خانم منادا به نظر من شما بیش از اندازه به دانسته های خودتان مطمئنید طوری که حتی احتمال خطا هم برایشان متصور نیستید به همین خاطر نه اعتقادی به بحث دارید نه اعتقادی به انتقادپذیری و قبول اشتباهات احتمالی تان. برای همین با برچسب سوفیست زدن به دیگران خیال خودتان را راحت می کنید که یک وقت خدای نکرده مجبور نباشید کمی فکر کنید و با دلیل و منطق جوابشان را بدهید. اگر دین شما به شما این را حکم می کند شما را به خیر و ما را به سلامت. چه لزومی دارد وقتی قصد تغییر نداریم با دیگران وارد بحث شویم. شما انگار فقط دوست دارید دیگران را تغییر بدهید و فراموش کرده اید که معصوم (یا همان پیامبر) نیستید و شما هم به مشورت و بهتر شدن نیازمندید. شما را نمی دانم اما من به اسلامی معتقدم که یکی از غیرمعصومان پاک سیرتش به نام امام خمینی معتقد بود باید خیلی مواظب باشیم که "علم خودش حجاب فهممان نشود" همو می گفت: "العلم هو الحجاب الاکبر". و همو خطاب به طلاب حوزه های علمیه درباره غرور و تکبر و مفتون دانسته ها شدن هشدار می داد که: "مراقب باشید هفتاد سال کمتر یا بیشتر در حوزه های علمیه با عرق جبین و کد یمین جهنم کسب نکنید." (جهاد اکبر یا مبارزه با نفس/ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) )

"

آزاد گرامی !

"مراقب باشید هفتاد سال کمتر یا بیشتر در حوزه های علمیه

با عرق جبین و کد یمین جهنم کسب نکنید."

نیز خطبه 100 نهج البلاغه ...

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

اما

دانشجوی با غیرت !  بصیرت بصیرت

 

دیگه نمی گم که :

نخبۀ بی بصیرت

مایۀ { چی چی } ملت !

 

 

نخست علی را رها کردند

پس آنگاه بود که حسین را به قتلگاه فرستادند ...

 

 

+ نگاشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:42 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

گفتمش پیر مغان را " عشق چیست ؟ "

گفت : " رو  رو این سخن بازیچه نیست "

 

+ نگاشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:41 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

مُردن یا نمردن : مسئله این است ...

عاشورا رو تبریک می گم ...

به امید روزی که ما هم بتونیم بمیریم ، بلکه در او فنا شویم ، در او که در خدا فنا شد ، ...

 

قضیه از این جا شروع شد که یه روزی رفتم سراغ وب دوستان فلسفه پیشه ، این دوستانم عجب آدمایی اناااااا ! یکیشون که وقتی انتخابات دور دوم ۸۴ شده بود ، گفت که دوستان اوضاع خیلی به هم ریخته و اصلا فکر نکنین و بی معطلی فقط رفسنجانی !  این حضرات که اهل اندیشه باشن وای به حال بقیه ! یادمه رفته بودم سر نقد کتاب تاریخ فلسفه اسلامی ، دوستان سر و تیپی داشتن که ما همونجا فاتحه فلسفه اسلامی رو خوندیم ! اما رفتم وب یکی از دوستانی که فلسفه رو اون ور می خونن ! به لینک لیست طولانی اش نگاه کردم و دیدم یه وبلاگه با اسم ( شما فرض کن : ) دخترونه ! اسم اصلیش رو نمی گم چون نمی خوام از طریق میکده به اونجا راه پیدا کنی و حرمت میکده مخدوش بشه ! گفتم ببینم دختره چی می گه ! قبلا هم عضو اوه گرلز شده بودم که ببینم دخترای جهان چی می گن ، همین قدر بگم که زودی از عضویت انصراف دادم ! چون روم نمی شه ایمیلا رو توی دانشگاه باز کنم !!! خب بریم سر اون وبلاگ دخترونه :

چشمتون روز بد نبینه ! چه حرفایی که نمی زد !  از چند معشوقی می گفت و ... و ... و ...

و چوب حراج زده بود به جسمش ...

 واکنش ِ

اول من :

آخه دخترا از این موضع کمتر آسیب پذیرن تا آقایون ، عجیب بود برام . تازه دخترا مظهر نازن و پسرا نیاز ، نه بر عکس !

دوم من :

جیگرم براش کباب شد !

بهش با نام نا شناس گفتم :

تا حالا فکر کردی چرا هیچکدوم از اون چند معشوقت نخواسته که فقط مال خودت باشه ؟

سوم من :

شماره پزشک هومیوپاتی رو دادم تا بتونه بهش مراجعه کنه و تعادل از دست رفته جسمش رو بدست بیاره . خب ، طفلک مریض بود دیگه !

 

او گفت از منظر یه دختر من هم می گم از منظر یه دختر : تفاوت را احساس کنید !

اینجا منادا از نگرانی های یه دختر می گه ، نگرانی ها برای انتخاب یک و فقط یک معشوق که به پای هم پیر بشن  .

اینجا منادا از نگرانی ها می گه از اینکه نگرانه آرمان هاشه ، نگران اینه که کسی رو که انتخاب می کنه مهدیاره یا نه

اینجا منادا از نگرانی ها می گه از اینکه کی قرار یه عمر بابای بچه اش باشه ، چون می دونه که بعدا باید با بچه اش جواب پس بده ...

اینجا منادا از نفسش می گه ، از اینکه می دونه باید بمیره و غیر از اون معیارای پاک فیلتر دیگه ای نذاره ، تا بمیره قبل از اینکه بمیره و فنا بشه در او که

ابا عبد الله بود و هست و ... داد هر چه داشت ، و زیبا شد و فنا شد و ...

و به واسطه اینکه او بود که فنا شد در خدا ، منادا و همه شجره ای که در منادا فنا شد ، گیاه ، حیوان و ... همگی در خدا فنا شن و ...

نفس منادا :

فقط این رشته و این رشته و این رشته !

مُردن منادا مهم هست ولی

به گفتار نظر کنید نه به گوینده

امام علی علیه السلام

 

یه بار به استادم ، خانوم لطفی آذر ، ایرادی گرفته شد که :

شما خودت مُردی به بقیه می گی بمیر ... ؟

 

پی نوشت :

قبلا هم گفته بودم :

دنیای مجازی عالم اندیشه هاست ، چیزی که مهمه اندیشه است نه آدما ...

 

ذکر این روز هام :

مرده پرواز کلاغام ...

کلاغه می ره روی نوک قله یه کاج یا یه چنار ، قار قار می کنه

من این وسط عروج پیدا می کنم ...

کلاغا رو دوست دارم

 

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:21 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

گر آن ها که می گفتمی ، کردمی ...

 

یکی به آبجی فرح گفته ، آبجی فرح به من می گه ، من به مریم می گم ، مریم به یکی دیگه می گه که :

بابا ! این خواستگارا رو الکی رد نکن ...

و جالبه که هیچکی گوش نمی ده ! و هر کدوم هم دیگری رو به کاری توصیه می کنه که خودش زیر بار نمی ره ...

گاهی خودم خجالت می کشم وقتی که از عرفان می گم :

 بله ، آقا ! مسیر رسیدن به خدا یه مسیر گسسته ای که مدام مرحله به مرحله توش فنا داره .
گیاه به حیوان
حیوان به انسان
انسان به خدا
و هر کدوم بعد از طی اون مرحله دیگه موجود قبلی نیستن .
گیاهی که توسط حیوان یا انسان خورده می شه دیگه گیاه نیست حیوانه یا انسان .
اگه گوش بصیرت ( سمیعت ! ) داشتیم می تونستیم درخواست هاشون رو برای رسوندنشون به این درجه فنا بشنویم .
انسان چی ؟
فرق سیبی که رسیده است و خورده نشده و گندیده رو مقایسه کنید با انسانی که به مرحله فنا نرسیده .
فنا برای انسان چیه ؟
شهادت . و همه چیز در مراتب است . شهادت نیز هم ...
و حتی در زندگی ، مدام باید مرد قبل از اینکه مرد ...

بهم گفت :

لیلی و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی  وضو  در کوچه ی  لیلا  نشست

                   سجده ای زد بر لب درگاه او

                   پر  ز  لیلا  شد  دل  پر  آه او

                                        گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

                                         بر صلیب  عشق  دارم  کرده ای

جام  لیلا  را  به  دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

             نشتر عشقش به جانم می زنی

             دردم   از  لیلاست  آنم  می زنی

                                            خسته ام زین عشق ، دل خونم مکن

                                            من   که   مجنونم   تو   مجنونم  مکن

                 مرد   این   بازیچه    دیگر  نیستم

                 این تو و لیلای تو . . . من نیستم

                                                          گفت: ای دیوانه لیلایت منم

                                                          در  رگ  پیدا  و  پنهانت منم

              سال ها با جور لیلا ساختی

              من  کنارت بودم و نشناختی

                                      عشق  لیلا  در  دلت انداختم

                                      صد قمار عشق یک جا باختم

                                                                      کردمت   آواره ی   صحرا  ،  نشد

                                                                      گفتم عاقل می شوی ، اما نشد

                    سوختم در حسرت یک یا رب ات

                    غیر   لیلا   بر    نیامد    از    لبت

روز  و  شب  او  را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی ،گفتم: بلی

                                         مطمئن  بودم به من سر میزنی

                                         بر   حریم   خانه ام   در   میزنی

                       حال ، این لیلا که  خوارت کرده بود

                       درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد  راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


 

بهش گفتم :

گر آن ها که می گفتمی کردمی ...

 

آبجی فرح جونم !

تو که خودت خوب می دونی که من خودم اوستای این حرفام ! مگه من نبودم که گفتم :

من و آن سحر هایی از جنس نور ...

یا گفتم :

من هیشکی رو ندیدم که از ازدواجش راضی باشه . اشکال ما اینه که فکر می کنیم توی ازدواج قراره چه اتفاق مهمی بیافته ! بالاخره آدما با همدیگه فرق دارن و با دو تا عقیده و دو تا شخصیت متفاوت و هر چند شبیه بالاخره متفاوت ، کنار هم دارن زندگی می کنن ... :

روز ازدواج و خانواده مبارک : برترین ازدواج عالم ، فاطمه ( علیها سلام ) و علی ( علیه السلام )

آدما حرفا رو برای خودشون که نمی زنن ، برای دیگران می زنن !

 

 خوشبختانه داره محرم می رسه و باب این بحثا برای مدتی بسته می شه ، بعدا دوباره بهش فکر می کنم و سعی می کنم رد نکنم ! ( این دیگه از اون قولا بودااا )

من یکی که دیگه خسته شدم

 

عارف شدنم  آرزوست ...

اینم از اون حرفاستااااااااااااا

 

+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:37 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

16 آذر : دوستت دارم ، سرزمین من ...

 

دانشجویان کشوریم
فدائیان رهبریم
 
الله الله الله الله ، الله اکبر
جانم فدای یک لحظه، عمر تو رهبر
 
خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست
 
استقلال آزادی
جمهوری اسلامی
 
استقلال آزادی
دانشگاه اسلامی
{ در مقابل بحث های اخیر بی بی سی فارسی مربوط به " دانشگاه اسلامی : آری ؟ خیر ؟ " }
 
دانشجو بیدار است
کشور نمی فروشد
 
هیهات من الذله
 
ای رهبر آزاده ! آماده ایم آماده
 
وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد
ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد
 
جنبش سبز علوی
فدائیان رهبری
 
جنبش سبز آمریکا
فدائیان اوباما
 
هم غزه هم لبنان
جانم فدای اسلام
 
حزب الله
ما شا الله
 
...
 
خیلی خوش گذشت
جات خالی ... ؟
مگه خودت نبودی ؟
 
پی نوشت :
در مقابل هم شنیدیم :
 
جمهوری ایرانی
یک کلمه کمتر
{ در مقابل این سخن امام ( رحمة الله علیه ) :
 "جمهوری اسلامی ، نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر " }
 
استقلال آزادی
جمهوری ایرانی
 
ننگ ما ننگ ما
رهبر اردنگ ما
 
نه غزه نه لبنان
جانم فدای ایران
 
 
 
+ نگاشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:6 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش .: " :. کز شما پنهان نشاید کرد سّر مِی فروش گفت ...

 

آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع      سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 

این کاردان تیز هوش ( عزیز دلم )

بعد از خوندن پست قبلیم ، کلی نصیحتم کرد ، در مورد همسر ( شوهر ) هم بهم گفت :

وبت رو بهش نده ، آقایون به روابط خانومشون حساسن ، بی خودی سر موسوی احمدی نژآد و خاتمی ردش نکن ؛ مگه تو تفیتش عقایدی ؟ ، اون فلسفۀ تو رو نمی خواد تو هم ازش نخواه  ، فلسفه رو برای خودت نگه دار ؛ مثل یه دختر ساده رفتار کن ...

یک کلام :

به تمامه ، یه ربات باش نه اونی که هستی و خودت رو قایم کن ! نذار بشناسدت ...

خیلی گریه کردم ...

این کاریه که نمی تونم انجام بدم ، تازه اشم ...

من می خواستم بهش ( همسر گرامی آینده ) بگم که بیاد و هر جایی که من توی دنیای مجازی هستم اونم باشه ، این ور و اون ور ... همه چیز رو براش توضیح بدم تا سو تفاهمی نمونه ، آرمان هاش مثل من باشه ، تا با هم دیگه پیش بریم نه من راه خودم رو برم اونم راه خودش رو ...

نمی دونم شایدم اون درست می گه ، شایدم من هنوز بچه ام و سر از کار آدم بزرگا در نیاوردم . به خاطر همین کودک درونمه که مامان هنوزم نگرانمه ! مامان یه آدم به تمامه منطقیه ولی روح من بچه است و این چیزا رو نمی فهمه .

اما اینکه گفت به احمدی نژآدی و ... بودنش کار نداشته باش رو اصلا قبول ندارم ، در واقع اگه طرف احمدی نژآدی نبود که اصلا مردود مادرزاده ! خلاص . { می بینی چه قدر مرده و به درد رهبر می خوره توی گسترش انقلاب اسلامی توی جهان و ... در مورد سفرش به امریکای جنوبی باید بگم : عشق است احمدی نژآد ... }

گفت :

اگه دیدی مسلمونه ! و عقل زندگی داره بهش " بله " بگو ...

همین ؟

پس بچه ام چی ؟ اون مثلا قراره بابای بچه ام باشه ، خیر سرش !

اصلا مگه ما می تونیم تک تک زندگی کنیم ؟ هر کی راه خودش رو بره ؟ باید شبیه هم باشیم ...

 

خب ...

من واقعا نمی تونم اون توصیه های ایمنی رو جدی بگیرم !

 

یه خوش شانس دیگه ( امروز شنبه ) سرو کله اش پیدا شد ، البته خیلی هم خوش شانس نیست ، کو تا سال دیگه عید غدیر ؟

 من نمی تونم این شرط عقد کردن توی عید غدیر رو حذف کنم . نمی شه هم همین فردا ( روز عید غدیر ) هول هولکی عقد کرد .

نمی دونم این کامپیوتریا چرا دست از سر من بر نمی دارن ؟ ( اصلا نمی دونم این کامپیوتر چرا بساطش رو از زندگیم جمع نمی کنه ، مثل کنه چسبیده و ول نمی کنه . ) یکی از خواستگاری قبلی ام از این دست بود و البته مثل ایشون دارای یه پوئن مثبت ( خونواده خیلی خوب ) ) ...

مامان به مادرشون گفته بود که دخترم خیلی درس رو دوست داره ! لیسانسش رو داره می گیره ، برای یه لیسانس دیگه هم داره اسم می نویسه ، ... { ارشدشم ، حوزه هم ... خودم وقتی داشتم به مادرشون می گفتم که به حوزه ( جامعة الزهرا ، مجازی ) هم فکر می کنم ، خنده ام گرفت ! آخه قبلش از فلسفه علم گفته بودم و ... شایدم نباید این حرفا رو به مادرشون می زدم ، چی کار کنم بچه ام دیگه ! }

 

دارم به حرف آخرش فکر می کنم ، گفت :

اینقدر خود خواه نباش ...

 

چی کار کنم ، نمی خوام ببینمش ، می ترسم ...

آره می ترسم ، کار دله دیگه ! ما دخترا به کسی که چنگی به دلمون بزنه "بله" می گیم ! حتی اونایی که با همه خواستگاراشون می شینن و حرف می زنن ! مثل لیلای شمس العماره ، دیدی که آخرش به کی بله گفت ؟ با یه نگاه !!!

 به قول سمیه { اونم مثل منه در مقابل حرف مادر بزرگا که حالا بذارین بیان ، شاید مهر یکیشون افتاد توی دلت ! گفت } :

اومد و یه هویی خَر ! شدی و مُخت رو زد و ازش خوشت اومد و بهش "بله" گفتی ،

اگه  بعدا سرت به سنگ خورد و پیشمون شدی چی ؟

سمیه ، پلیسه ! فکر نکنم اهل دیگر پذیری هم باشه ! احتمالا جوابش به سوال خودش این بوده :

طلاق !

 

مامانش می گفت فردا شب ( عید غدیر ) بیان اینجا خواستگاری !!!

مامان قطعا قبول نکردن ، چون دیگه من رو می شناسن ...

دارم به حرفاش فکر می کنم ، اونم مدام ، تواما با گریه :

بالاخره باید با خواستگارا صحبت کرد یا نه ؟ وبت رو باید بهش بدی یا قید وبلاگ نویسی رو بزنی و یا قایمش کنی ! ؟ ( اصلا می تونی یه عمر این کار رو بکنی ؟ می تونی یه عمر یه کس دیگه باشی ؟ این جوری که زندگی نمی کنی ، همش استرسه ؛ تازه این کار صحیحه ؟ من اعتقاد دارم ( شایدم یکی از اون اعتقادای بچه گونه است ! ) که همسر آدم باید از همه چیز آدم با خبر باشه ، وگرنه احتمال سو تفاهم خیلی زیاده ، بعدشم ولایت پذیری زن از شوهر چی می شه ، دنیای مجازی هم مشمولشه دیگه ، احتمالا یا به این حرفم بلند بلند می خنده ، یا می گه تو دیگه چه قدر پاستوریزه ای ، شایدم مثل بعضیا بیاد و بگه که متحجری ! )

به مامان گفتم بهشون یه جوری بگن که جواب منفی هست ...

مامان می گه : چرا دروغ ، من تا حالا از هیچ کدومشون خوشم نیومده ولی اینا به دلم نشستن ، اصلا خیلی آرومن ... ( قبلا هم یه همچین چیزایی رو در مورد خواستگارایی که دوستشون داشت ؛ می گفت ! ) بعد می گه که ، ولی من مجبورت نمی کنم هر چی خود خواستی ولی خونواده خوب خیلی مهمه ...

وقتی می گم : نه

می گه : مناددددااااا ! اینا خییییییییلیییییییی ... و ...  !!!

گفتم : مثل اینکه مجبورم ؟!

 

اصلا نمی دونم چرا انتخاب این قدر سخته و وقت گیر ! کلی برنامه ریخته بودم درس بخونم ، این روزا با این خواستگارا مگه می شه ، حداقلش اینه که کلی فکرت رو مشغول می کنن ...

 

بعد از ظهر که مادرشون زنگ زدن و مامان به سفارش بنده توضیح داد که ما بدرد هم نمی خوریم ، اصرار کردن که حالا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینن ! ( انگاری با دیدن می خواد چه اتفاق مهمی بیافته ) که مامان ... آخرشم می گن که ان شا الله یه عروس خوب قسمتتون بشه ...

 

شب مامان و بابا یه بحث مختصری با همدیگه داشتن ،

مامان گفت : مناددددااااا ! ان شا الله با یکی که هم عقیده اته ازدواج کنی ، عقیده خیلی مهمه .

گفتم : منم همین رو می گم دیگه ...

 

وقتی جواب نه به خواستگارا می دم ، عصابم خورد می شه و عذاب وجدان می گیرم ! وقتی می آن من مثل بقیه مهمونا خیلی بهشون احترام می ذارم و باهاشون گرم می گیرم ، طوری که شاید حتی احتمال رد شدنشون رو هم نمی دادن ولی بعد با یه جواب منفی رو برو می شن ...

چه می شه کرد نمی شه که به قول دکتر دهنوی ازدواج خود تحمیلی داشت که ، نمی شه که از روی دلسوزی ازدواج کرد که ...

من یه بار به خاطر بابایی از رشته مورد علاقه ام از عشقم انصراف دادم ، دیگه جونش رو ندارم که از عقایدم و از وجودم و از روحم مایه بذارم ، برای دیگران ...

 

چند روز پیش نفیسه رو توی اتوبوس دیدم ، چهره اش رو ندیدم ولی نمی دونم چرا حس کردم خودشه ! گوشی اش رو که در آورد شناختمش و مطمئن شدم و صداش زدم ...

مثل من بود ، اون برق خونده بود و ...

عشق فیزیک ، ارشدشم یه رشته عجیب دیگه خونده بود ، و حالا یه ارشد دیگه ، تهران قبول شد ، گرانش ...

بهش گفتم : تبریک می گم ، عمیقا ، شدیدا ...

یاد اون شب افتادم ، اون شب کلی با همدیگه درد دل کردیم ،

 

ماه رنگ تفسیر مس بود ...

 

توی مرکز نجوم بودیم و رصد ماه گرفتگی معروف ،

یادم نیست کی بود دقیقا ...

یادمه من رنگ ارغوانی رو توی چهره مسی رنگ ماه تشخیص دادم و نمره مثبتش رو گرفتم .

یادمه حس شعرم گل کرده بود و برای دوستام شعر خوندم و کلی هم هندونه ! تحویل گرفتم !

بعد یه گوشه ای توی پشت بوم من و نفیسه تنها شدیم ،

اونم رنج فراق از عشقش رو کشیده بود و دست آخر به من گفت :

حتما این برات خیر بوده ...

 

یادمه برای نفیسه شعر خوندم ...

کفش هایم کو ...

...

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ،

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نشد

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی ...

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد سهراب

کفش هایم کو ؟

...

دلم یه شب سرد رصد می خواد ...

 

+ نگاشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:48 به قلم منادددداااااا |
با نوشیدن این جام ِ مِی به مستی این اندیشه ام بیافزا

عید ولایت ، عید غدیر مبارک / BBC فارسی : جیره خور انگلیس ...

 

2 روح در یک بدن ! دو اندیشه در یک پست ...

 

اندیشه 1 :

خب ، اول از همه عید ولایت رو پیشاپیش به همه اهالی میکده ، چه اونایی که کامنت می ذارن ، چه اونایی که با یه هویت دیگه کامنت می ذارن و من باید کشفشون ! کنم ، چه اونایی که کامنت نمی ذارن ، تبریک می گم .

در حدیث ابن ابی نصر بزنطی است از حضرت رضا ( علیه السلام ) که فرمود :

ای پسر ابی نصر هر کجا که باشی سعی کن که روز عید غدیر نزد قبر مطهر حضرت امیر المومنین ( علیه السلام ) حاضر شوی به درستی که خدا در این روز بیامرزد از هر مرد مومن و زن مومن گناه شصت ساله ایشان را و در این روز آزاد می کند از آتش جهنم ده برابر آنچه آزاد کرده است در ماه رمضان و شب قدر و شب فطر و یک درهم که در این روز به برادران مومن بدهی برابر است با هزار درهم که در اوقات دیگر بدهی و احسان کن در این روز به برادران مومن خود و شاگردان هر مرد و زن مومنه را به خدا قسم که اگر مردم فضیلت این روز را بدانند چنان که باید هر آینه هر روز ده مرتبه ملائکه با ایشان مصافحه کنند .

یه حدیثی هم از امام علی ( علیه السلام ) ، شاه ولایت هست که هر کسی که در روز عید ولایت ، غدیر ، عقد کنه ، خود حضرت ( سلام الله علیه ) زندگیشون رو تضمین می کنن . از این بهترم چیزی می خوای ؟

روز ازدواج حضرت علی ( سلام الله علیه ) و حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) توی حوزه دانشجویی بودم که

            دوستم گفت :

فلانی فردا روز عقدشه .

-           وا ؟ چرا الان ؟ یه کمی صبر می کرد ، می ذاشت عید غدیر ، چه عجله ای داشت ؟

-          الانم روزهای با سعادیته .

-          ولی عید غدیر یه چیز دیگه است ، { اشاره به حدیث بالا }

نمی دونم چرا یه چیزایی برای من جز واضحاته ولی برای بقیه ای که حتی به نظر جز هم اندیشانم می آن ، نه ...

نمی دونم مردم چی توی سر شون می گذره ...

از زندگی شون چی می خوان ...

؟

در اندیشه میکده ، این واضحه که این آدم باید می ذاشت عید ولایت عقد کنه ، نه اون موقع ...

به هر حال به من گفت :

خبریه ؟

-          نه ، ولی من نزدیکیای عید غدیر بهش فکر می کنم . اگر عید غدیر عقد کردم که هیچ ، وگرنه می ره برای سال بعد ، عید غدیر و به همین ترتیب ...

{ مگه آدم چند دفعه می خواد عقد کنه که براش مهم نباش کِی این کار رو بکنه . تازه یه چیز دیگه ، من هر چی فکر می کنم اصلا دلم ور نمی داره هیشکی جز آقا ( روحی فداه ) من و همسر آینده ام رو عقد کنه ( ولایت اندر ولایت چه شود ... ) . این دبگه کار همسر آینده است که یه جورایی ردیفش کنه . ان شاالله که همه به خواسته هاشون برسن . اگه امسال عقد نکردم ، که بعید می دونم بکنم ! ( آخرین خواستگار گرامی ، بچه محلمون که برادرش با دختر خاله ام ازدواج کرده و البته چون اصلا شبیه ما نیست و کارگردانی ! خونده ( فکر کنم اگه یه کم آی کیوش رو کار می انداخت می فهمید که ما بدرد همدیگه نمی خوریم و مادر گرامیشون رو توی زحمت نمی انداخت ) مردود شدن و به سفارش مادرشون به مامان که ایشون یه موردی رو برای پسرشون پیدا کنن ! مامان همین دیروز یه دختر براشون پیدا کرد و احتمالا به سرنوشت بقیه خواستگاران گرامی دچار بشن ! و خوشبخت بشن ، به امید خوشبختی همه جوانان ایران زمین ) . }

نمی دونم باید بگم این حرف ها رو جدی بگیرید یا اینکه فقط یه رویا بود !

آقا ! اصلا به قول آقای پناهیان ؛ آرزو بر جوانان عیب نیست ، از ما گفتن بودا ...

 

پی نوشت مربوط به این پست و پست قبلی :

می دونی خیلی خوشحالم که قبل از انتخابات به کسی بله نگفتم ، به این خاطر که حالا بعد از این امتحان بزرگ الهی با خیال راحتتر می تونم انتخاب کنم ، آدما بالاخره تصمیمشون رو گرفتن که کدوم وری باشن ...

گاهی به این فکر می کنم که اگه کسی که بهش بله گفتم ، اونی نبود که من فکر می کردم هست ( با اون همه وسواس و ... ) راه درست چیه ؟

البته که دیگر پذیری ...

 

" م " عزیزم یه بحثی توی اندیشه سرای پست قبل داشت که فکر می کنم الان جای جواب دادن بهش هست :

م عزیز من !

به نکته مهمی اشاره کردی :

شناخت

شناخت خیلی مهمه ، اینکه ما هم از خودمون شناخت داشته باشیم هم از جنس مخالف که می خوایم با یکشون یه عمر زندگی کنیم ، زیر یه سقف . وظایفمون ، حقوقمون ، تکالیفمون ، نیازها مون و ایضا نیازها شون ، تکالیفشون ، حقوقشون ، وظایفشون ...

دونستن حق ماست ...

اما ...

1-      درست نیست که هر کی که به خواستگاریمون اومد بشینیم باهاش حرف بزنیم ، بلکه آقایون رو بشناسیم . باید یه سری ملاک اولیه داشت ، بعد اگه دیدیم اونا رو داره ، می شینیم حرف می زنیم . نه اینکه با هر کسی که به قول استاد صیاد احساس خوش تیپی کرد ! بشینیم حرف بزنیم .

 

2-      فکر می کنی دختر و پسر شب خواستگاری همونی ان که هستن ؟

اما اینکه دونستن حق ماست :

بله ، ولی شناخت هم شرایطی داره . من خودم سی دی های " خونواده موفق " دکتر فرهنگ رو دارم ( کلاسای تکنیک های موفقیتش هم رفتم و سمینار " آب " ) ، یه کمی گوش دادم ، بقیه اشم گذاشتم با همسر آینده گرامی ببینیم تا همدیگه رو بهتر بشناسیم بعد بریم سر خونه زندگیمون . فرهنگسرای "پرسش" اصفهان سی دی ها رو برات پست می کنه :

2341919

کانون راه روشن هم هست که می تونی توی کلاساش شرکت کنی :

33504635

شناخت آقایون با استفاده از این امکانات و نیز دقت توی رفتار برادر و پدر و دایی و ... میسره ، عزیزم . فضای وب هم هست .

همین امشب دوست خونوادگیمون تلفن زد و با مادرم صحبت کرد ، از صحبت هاشون متوجه شدم که دارن موردی رو برای بنده پیشنهاد می دن . با خودم گفتم که خیلی خوش شانسه که به موقع سر و کله اش پیدا شده ( نزدیک عید غدیر ) و دیگه داشتم جدی جدی بهش فکر می کردم و توی این فکر بودم که میکده رو بدم بخونه تا بدونه می خواد با کی زندگی کنه و اصلا مثل من فکر می کنه یا نه . که مامان گوشی رو گذاشت . شرایطش رو به من گفت . دیدم اپسیلونی ! شباهت نداریم . قضیه منتفی شد ، بعید می دونم حتی به مرحله اول خواستگاری : تشریف آوردن مادرشون ، بیانجامه چه برسه به شب خواستگاری . حالا با این وصف که هیچ شباهتی نداریم ، چه دلیلی داره که من بخوام بیام با این آقا صحبت کنم که یک ، وقت خودم و ایشون رو بگیرم ، دو ، با احساس جفتمون بازی کنم ، سه ، خونواده ها رو سر کار بذارم ، که چی ؟ هیچی فقط بخوام آقایون رو بشناسم !

البته شاید منظورت این نبوده باشه ! ولی پس چی بوده ؟

نمی دونم شایدم من اشتباه می کنم ! هیچ وقت ادعا نکردم که این منم که درست فکر می کنم .

به هر حال ، برات آرزوی خوشبختی می کنم عزیزم .

راستی مرضیه بودی دیگه ؟

اگه آره که به هوش سرشار من احسنت بگو ! اگه نه هم که ...

 آقا ! ما گناه کردیم که باید بیایم کشف ! کنیم اینایی که با اسم دیگه ای کامنت می ذارن کی ان ؟

حیف این آی کیو نیست ؟

 

اما اندیشۀ 2 :

الان نصفه شبه و من از درد خوابم نمی بره ، گفتم حداقل بیام بتایپم ...

دیشب که حال خوبی نداشتم و گلاب بروتون دیگه داشتم بالا می آوردم ، فرصتی دست داد تا :

 حالا که توان مطالعه نیست ، توان BBCفارسی دیدن که هست .

( که بعد از مدتی آویزون ! شدنمان به بابا مبنی بر داشتن این شبکه تا دانستن چرندیاتشان . { قبلا پرس تی وی و جام جم و شبکه های تلویزیون خودی رو داشتیم ، خدا رو شکر پرس تی وی رو زمان غزه ( تولد میکده ، راستی نزدیکیای تولد میکده استااااااا ، کادو یادت نره ! ) داشتیم و شاهد ... بودیم . } بالاخره وقتی خود شنیدندی که موسوی کذا ! توی شبکه کذا ! گفته که این 16 آذر دیگه می ترکونیم ! راضی شدن که داشته باشیمش و ... ، قبلا هم منزل خان داداش می دیدمش ) .

دیشبش هم کمی نظاره گر بودیم :

·         با این کار :

( حالا که قطع نامه می دین ، دیوونه که نیستیم باهاتون همکاری کنیم ، یه طرفه ، بعد هیچی هم دستمون رو نگیره : کاهش سطح همکاری ها با آژانس و غنی سازی در خاک ایران و ساخت 10 سایت جدید توی دل کوه که از شر اصابت موشک و جنگ در امان باشه . این دیگه نوبره که حاضر نیستید مبادله همزمان کنیم . ما همچنان قصد بمب نداریم و در چهار چوب قوانین آژانس عمل می کنیم . چرا نمی آین راست حسینی بگین که : آقا ! ما اصلا نمی خوایم ایران انرژی هسته ای داشته باشه ؟ مجبور بشیم هم از ان پی تی می آیم بیرون . شما بگید سود برای ما چیه و چی بوده ؟ ... )

 این کشور خودش رو منزوی تر کرده از " جامعه جهانی " { = آمریکا ، انگلیس ، فرانسه } فاصله گرفته ...

{ بقیه احتمالا سوسکن ! یا چیزی توی مایه های هویج ! این "جامعه جهانی" که گفت من رو یاد حرف همون غربزدگان انداخت که می گفتن ما باید شهروند مودّب جامعه جهانی باشیم و از این بربریت خودمون ! فاصله بگیریم ! ملکم خان : من از خود اختراعی نخواهم کرد ، کاش شما نیز هم ... .

" کارخانجات انسانی " اش رو عشقه = مدرنیته }

{

قضیه مدرنیته هم مثل فمینیسم می مونه . اولش عقاید پاک و انساندوستانه بوده :

مدرنیته : نجات از بند علم کلیسایی

فمینیسم : نجات زن از این توحش

بعد اونایی که دنیا دستشونه ، اومدن و توی قالب این مکاتب و جریانات اراده خودشون رو ساری و جاری کردن .

}

·         بلوف می زنید می خواید 10 تا سایت دیگه بزنید .

·         ... این کشور ( و نه کشور ما ، ایران ) ... ، فلانی ... کشورش ( و نه کشورم ، ایران ) ...

 

امشب ولی :

·         نه مثل اینکه بلوف نمی زنن ...

·         آقای صادق زیبا کلام ! اساسا امکانش هست که 10 تا سایت بزنن ؟

-          آقا ! دلت خوشه ها ! مگه می شه ، یه هویی ...

{ یعنی فکر کردی ما وایستادیم ببینیم آژانس چی می گه و چی کار می کنه بعد ما عمل کنیم ؟ طرحش از قبل بود ، برادر . فقط قرار بود به همه ثابت بشه که اینا چه موجوداتی هستن . }

·         تحریم ها علیه ایران گسترش پیدا می کنه ( بابا ! جون مادرتون حساب ببرین دیگه ! ببینید ماها چه قدر مهم ایم !!! ما مثلا برای خودمون کسی هستیم ، خیر سرتون تحریمتون کردیم مثلا ، چرا مثل بید نمی لرزید ؟ !!! )

·         با این کار احتمال حمله نظامی به ایران افزایش پیدا می کنه .

 

اما سوالی که هست اینه که ما چرا این قدر مهم ایم که امریکا حاضر شد اون همه امتیاز به چین بده تا مقابل ما در بیاد ؟

حواست هست که این ماییم که داریم توی زمین گاو بازی مکزیکیای جهان گاو بازی می کنیم و این ماییم که پارچه قرمز رو دستمون گرفتیم و مدیریت می کنیم ، حتی توی زمین اونا ؟ { اشاره به دانشگاه کلمبیا } ...

 

راستی ساعت 6:30 امشب ( سه شنبه ) " شیمون پرز " مهمون بی بی سی ِ ...

چه شود !

گفته که این احمدی نژاده که مانع صلح شده ! نه رژیم غاصب صهیونیستی !!! ما از غزه نیومدیم بیرون ؟ اصلا مگه ما جنگ رو شروع کردیم ؟ { کی بود محاصره کرد ؟ اون به اون وضع ؟ هر کی ندونه فکر می کنه که چه قدر اینا بی نوان . }

می دونی یاد چی افتادم ، یاد یه درد کهن از نوع انسان دوستی و نوع دوستی و ...

خانوم خونواده قبلا هاااااا { خیلی قبلا ها ! } در جواب پست همسرش که یه خبر از بازتاب دیروز ، تابناک امروز ، توی وبش گذاشته بود و تحلیلش این بود که " هدف وسیله رو توجیه می کنه ؟ " ماجرا از این قرار بود که گویا موشک حماس خورده به یه مدرسه و کلی بچه مردن و فلسطینیام به پاس این قضیه خوشحال شدن و شیرینی پخش کردن { و البته من صحت قضیه رو از یه دیپلمات جویا شدم که گفتن همچین اتفاقی نیافتاده و ممکنه یه موشک خطا بره  ولی هدف حماس این نیست و ... } گفته بود :

به نظر من فلسطینی ها و اسرائیلی ها هیچ فرقی با هم ندارن ، جفتشون آدم کشن .

آقای خونواده "بعد ها" گفت :

نفرین بر حماس ! که فلسطینی ها رو به کشتن می ده ...

باید صلح کنیم ، دیگه آخه تا کی آدما باید کشته بشن ؟ توی اسلام صلح هستش و جا افتاده و صلح پیامبر { صل الله علیه وآله و سلم } و ...

{ باید اعتراف کنم که از این حرفش هنگ کردم ! کلی هم در جوابش تایپدیم که ... ولی ... }

اصلا صلح یعنی چی ؟ آسایش یعنی چی ؟ آزادگی یعنی چی ؟ شرف ، ناموس ... نیز هم

از قول یه فلسطینی مجازی ، خطاب به آقای خونواده :

می گما ، بد نیست کشورمون رو دودستی تقدیمشون کنیم ، بعد خودمون آواره بشیم ! خب این جوری لااقل ، احتمالا ، جون سالم به در بردیم دیگه !!!

نیز این روزها گفت :

خاتمی رو دوست دارم چون ...

و این در حالی بود که "قبلا ها" گفته بود :

گذر از خاتمی

یکی بهش گفت :

مواظب باش ! دیوار موش داره ، موشم گوش داره ...

الان ولی کاریکاتور های متعدد احمدی نژآد رو با سرچ کردن نامش در گوگل ...

طرفداریش از آزاد اندیشی رو مقایسه کنید با موش های دیوار های زمان خاتمی که تن دانشجوری مملکت رو به لرزه در آورده بود ، تازه با حفظ شئونات انسانیت { مقایسه کنید با کاریکاتور های احمدی نژاد } و فقط قصد انتقال معنا رو داشت ، نه توهین که اگه توهین بود خود اصلاح طلبا ( اسمش رفورمیسته ، صداش رادیکالیسته ) کردن ، گذر از خاتمی رو که ماها نگفتیم که ، دکتر معین پزشک متخصص اطفال ...

 

پی نوشتِ هم بی ربط ، هم مربوط ! :

بچه بودم ، کوچیکترین عضو کلاس زبان ، رفتن به کلاس زبان جز معدود کارایی بود که من مجبور بودم انجام بدم ، و خب برام خیلی تلخ بود ، چیزی نبود که من با اختیارم انتخاب کنم ، مامان گفته بود و اسمم رو نوشته بود ...

سر کلاس بودیم ، مکالمه این بود که :

-          باهوش ترین حیوان کیست ؟

{ ما با خود اندیشیدیم و تا آنجا که به خاطر داریم با خویشتن خویش گفتیم : دلفین . و البته پاسخ شنیدیم : }

-          انسان { !!! هنگیدیم ! شاید با خود می اندیشیدیم که آخر خدایا ! این قضیه از کجا آب می خورد ؟ }

بعد ها سو تعبیر نشود در منطق هم دیدیم که انسان را حیوان ناطق می نامند و تعریف می کنند . اما این حیوان کجا و آن حیوان کجا ، مثلا انسان همان گیاه هم هست ( نامی : رشد و نمو کننده ) + حساس بودن ( نماد حیوان ) + ناطقیت ( نماد انسان ) .

اما این حیوان بودن یعنی جزیی از دسته ( گونه ) حیوانات بودن و نه دارای حس بودن منطقی .

 بابای ما آدما میمونه ؟

به قول استاد ، اگه از میمونه که دیگه اسمش انسان نیست ، همون میمونه . یا اگه اون میمونه ، آدمه ، که دیگه اسمش میمون نیست ، آدمه .

BBCفارسی و مستند داروین ...

شرمنده اخلاق ورزشیت ، دیگه حال ندارم بنویسم می تونی اینجا رو بخونی ، منم براش نظر دادم ...

 

پی نوشت آخر :

شعار ما اهالی میکده در روز دانشجو :

BBCفارسی

جیره خور انگلیس

مرگ بر انگلیس

 

مرگ بر جیره خور اجنبی

 

 BBC shame on you

به یاد آن روزهای غزه که BBC چهره پلید خودش رو نشون داد و داد مردم جهان رو در آورد ، اون زمان که آگهی کمک به مردم بی پناه غزه رو پخش نکرد و نشون داد که جیره خوره کیه ...

 

و پلاکارد ما اهالی میکده در روز دانشجو :

BBC فارسی :

" جامعه جهانی : آمریکا ، انگلیس "

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:29 به قلم منادددداااااا |